تبليغاتX
آبی ترین عاشق

آبی ترین عاشق


هر شب کنار پنجره پر میشوم از بغضهای مچاله

بغضی به وسعت تنهایی این دردهای مچاله

باران ببار خسته شدم از دیدن ابرهای مچاله

ببار شاید که خشک شود این اشکهای مچاله

دله تنگم هوای خانه کرده و آغوش های مچاله

پس کی تمام میشود این فاصله های مچاله

دردم دوا نمیشودبا هجوم لبخندهای مچاله

تمام حجم اتاق را گرفته دستمالهای مچاله...

 

چیزایی که واقعا خوشحالم کرد:

*نفر اول مسابقه پرنیان پاکدامنی شدم

*نفر اول مسابقه باران نور شدم

*نفر سوم مسابقه قرآن و عترت شدم

*شنیدم محمد علی بهمن میره مکه

*شعرم تو نشریه  دانشکاه (تلنگر)چاپ شد(ضمن تشکر ویژه از دوستم ترنج)

*امیر حسینه فیروزه به دنیا اومد

*وقتی سیما، سنی باشعور(به قول خودش)با ما شیعه ها نماز خوند.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/10/25 10:54 قبل از ظهر توسط زینب گلی |


نیما پر کشیدنت

تلنگری بود

برای تمام بودن ها...

نمیدانم آن لحظه که زیر آب تنها بودی

به کدام آرزویت فکر میکردی...

دلمان برایت

به شدت تنگ میشود

 

پ ن:نمیدونستم از دنیا رفتن یه دوست تو دنیای مجازی اینقدر ناراحتم میکنه...براش فاتحه بفرستید... اینم آدرس وبش که دوستاش به یادش براش مینویسن www.nima6980.blogfa.com

اینم وب خودش www.6980.blogfa.com  به نظرم قبل از رفتن همه حرفاشو زده...

فرصت با هم بودن خیلی کوتاهه...این جمله الان برام مفهوم جدیدی داره

همه ی دوستای واقعی و مجازیمو دوست دارم بیش تر از پیش...

مامان بابام رفتن کربلا...بیشتر از همیشه دلتنگ خونه م...

+ نوشته شده در شنبه 1390/10/17 8:25 بعد از ظهر توسط زینب گلی |


 

میزنم زیر گریه

 و

زیر تمام نداشته هایم

و

برای داشتنت سراسر قنوت میشوم...

 

 

خرابکاری ها و یادگاری ها در ادامه مطلب!!!


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/08 2:59 بعد از ظهر توسط زینب گلی |


  

 

 

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/08/17 10:58 قبل از ظهر توسط زینب گلی |


 

مارکار نام دیگر تو شد

آن زمان که در میانی ترین نقطه وجودم

حک شدی...

 

شب که رسوب میکرد

طول موجهایت

اتاقم را قرمز میکرد

و پی میبردی به تمام ماورائم

کاش تلپاتی هم حیا داشت...

 

ته خیار را دوست ندارم

تلخی را

وته این تراژدی را...

 

به دنیا آمدن تو

و به دنیای من آمدنت

حادثه بود

ویا حتی فاجعه...

 

یقین دارم اگر نبودی

دنیا چیزی کم داشت مارکار...

 

 

 

(مارکار:اسم یه میدون توی یزده که شنیدم دقیقا وسط ایرانه)

 

+ نوشته شده در شنبه 1390/08/07 10:15 قبل از ظهر توسط زینب گلی |


کشف میکنم تورا

در میان سادگی

بین روزمرگی

لابه لای دردهای بی غمی

خنده ات مضاعف است

مثل رنگ بودنت...

درخیال درهمم

طرح نظم میزنی

خلق تازه میکنی

ژرف میشود دلم

آرزوی من شدی...

کاش زود پر کنی

عمق این خیال منحنی...

 

 روزم مباااااااااااااارک

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/07/06 7:55 بعد از ظهر توسط زینب گلی |


*زادگاه و تاریخ تولد هیچکس در هیچ نقشه و تقویمی نیست...چراکه آدمها

هر لحظه در تپش قلب کسانیکه دوستشان دارند متولد میشوند...

 *میلاد تو قشنگترین بهانه ایست که میتوان با آن به رنجهای زندگی هم دل بست و در میان این روزهاشتابزده عاشقانه تر زیست...میلادتو معراج دستهای من است وقتی که عاشقانه تولدت را شکر میگویم...

 *آنقدر عزیزی که وقتی در بهار قدم میزنی برگ درختان برای بوسیدن جای

 پایت انتظار پاییز را می کشند...

 *تو و بهار برایم دو فصل مشترکید...ز ره رسیدنتان رفتن زمستان است...

 *برای زندگی ام معنایی نمی یابم جز نفس کشیدن در هوای پاک تو،برای

بودنم بهانه ای نیست جز دیدن گل زیبای روی تو،برای نبودنم دلیل بهتری

 نیست جز عذاب دیدن جای خالی تو،پس در بهترین روز زندگی ام روز

میلادت با ارزش ترین گوهر وجودم، قلبم را تقدیمت میکنم...

 

 *دیروز تولدم بود شدم ۲۰سالهاولین باری بود که خونه نبودم...بچه های خوابگاه غافلگیرم کردن و تو پارک کوهستان یزد تولدی گرفتن که واقعا عالی و بی نظیر بود دست گلشون درد نکنه

راستی تازه فهمیدم یزد فقط کویر نداره!!!یزد خوده شماله!!!


ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه 1390/02/17 12:28 بعد از ظهر توسط زینب گلی |


بهار آمده...

توهم قرار بود بیایی

درست همراه بهار

و  بهار بهار تر شود   برای من...برای تو

حالا بهار هست و تو نیستی

بهار دیگر بهار نیست

برای آمدنت همه چیز فراهم بود

عشق...انتظار...و حتی زندگی

اما تو از مسیری که آمده بودی چه آسان برگشتی

 تغییر کردی ومن شاید دیگر تو را نشناسم

مادرت آرزوی اردیبهشتی شدنت را داشت و تو بهشتی شدی...

یا شاید چیزی فراتر از آن...

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/01/29 7:10 بعد از ظهر توسط زینب گلی |


سلام دوستای خوب...

 

دانشگاه قبول شدم

زیست شناسی سلولی ملکولی(میکروبیولوژی)(یزد)

بیست و چهارم میرم برای ثبت نام...خیلی خوشحالم...

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/06/21 4:45 بعد از ظهر توسط زینب گلی |


صبح زمین پر ازآفتاب شد

تو آمدی...به موقع....درست مثل اولین بار

ومن...

تمام شب با جنون فکر میکردم: "هدیه ای برای هدیه"

باور کن بدقولی گناه من نیست

مزارع احساسم را هجوم میهمانان...

خندیدی و تبریک نگفته ام را پاسخ دادی

بدون توجه به تاریخ انقضا

کاش میدانستی    خنده هایت،اخمهایت بینهایت دیدنی ست

و بلاتکلیفی ثانیه ها در ورود بودنت

ومن که عاشق توام

عاشق پرحرفی...و همیشه دیر میکنم

تو مثل همیشه آرام و صبور

تحمل میکنی تمام ساعات بحران زده ام را

و تنهایی ام را چه خوب درمان میکنی

برایت نثر نوشتم تا از شوق قافیه را به گند نکشم

وگرنه تو سزاوار غزلوارترین غزلی...

تو بهترین هدیه ی خدای...

 

خاله جان با اینکه خیلی دیره ولی تولدت مبارک...

فردا میریم مشهد...

+ نوشته شده در شنبه 1389/05/02 0:3 قبل از ظهر توسط زینب گلی |